ترنمترنم، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه سن داره
طنینطنین، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

هستی ما ترنم و طنین

ترنم و پدر جون

ترنم قشنگم   گفته بودم که پدر جون دارن می یان پیش ما ,دو روز قبل یعنی پنجشنبه اومدن و متاسفانه کار براشون پیش اومد و مجبور شدن خیلی زود برن و امروز ظهر با هم رفتیم و رسوندیمشون فرودگاه ,کلی هم با شما بازی کردن و دوتایی خوش گذروندید,ناراحت نباش زودی بازم می یان. مامانی هم فردا امتحان داره که هیچی هم بلد نیست, دعا کن خراب نکنم عسلم.نتیجش و حتما برات مینویسم . از وقتی اومدیم خونه ,یعنی از صبح که بیدار شدی کلی بهونه گیری کردی و همش چسبیدی به من حتی 1 ثانیه هم نتونستم زمین بگذارمت عشقم ,و الان هم روی پاهام خوابیدی .نمیدونم چرا اینطوری شدی .یک کمی این وابستگیت داره نگرانم می کنه.راستی هفته پیش با همدیگه رفتیم مهد کودک  خو...
30 ارديبهشت 1391

هفته اخر اردیبهشت 91 با ترنم خانم

سلام باز هم اومدم   وای که ترنم نمیدونی چی شدی ,خوردنی و حسابی شیطون , دیشب دوباره از 12 تا 2 خوابیدی بعد بیدار شدی تا 8 صبح که بابایی می خواستن برن سر کار , دیگه من که داشتم از خستگی می مردم البته از 2 تا 6 صبح یکبند روی پاهام بودی به امید اینکه بخوابی ولی تا می گذاشتمت توی تختت می زدی زیر گریه , خلاصه ساعت 6 دیگه تسلیمت شدم و شروع کردی به بازی اینقدر کارهای بامزه می کردی که یادمون رفته بود ساعت چنده , تا بابایی می خواستن بخوابن شما می رفتی همون بوس های نازت رو روی گونه هاشون می کاشتی بابایی هم بنده خدا بی خیال خواب میشدن چنان شاد و شنگول بودی که نگو , ولی متاسفانه من شدیدا کلیه درد داشتم و نتونستم ازت عکس بگیرم هر چند ...
28 ارديبهشت 1391

هفته آخر اردیبهشت ماه

دختر نازم این هفته پنجشنبه با عمو محسن اینها رفتیم رستوران کوه نور که البته من و بابایی که اصلا نفهمیدیم چی خوردیم از بس که شما شیطنت کردی و می خواستی همه جا رو به هم بریزی .و جمعه هم باز با عمو محسن اینها رفتیم ظهر شاندیز صفدری که باز هم کلی آتیش سوزوندی با امیر علی یک کم هم سرما خورده هستید هر دوتاییتون بعد هم تا آخر شب خونه عمو محسن بودیم و چون فردا روز مادر بود بابایی  غیر از کادوی خودشون , از طرف شما هم برای من یک وقت ماساژ  تو هتل داریوش گرفته بودن که واقعا هم بهش احتیاج داشتم و رفتم و کلی حال کردم دست شما و بابایی هر دو درد نکنه عزیزای من دوستتون دارم   . ...
24 ارديبهشت 1391

خاطرات با ترنم عزیز

باز هم من اومدم سلام مامانی امروز می خوام از شیرین کاریهای اول صبح شما بنویسم ,ساعت 6:30 بیدار شدی و بابایی مثل همیشه زحمت کشیدن و شیر صبح شما رو دادن و رفتن سر کار ولی من هر کاری کردم دیگه نخوابیدی ....   و برای اینکه من رو هم سر حال بیاری تا بازی کنیم هر کاری که بلد بودی انجام دادی. دالی ,کلاغ پر , اتل متل, بوس , بای بای , لالایی خوندن , دست زدن و....که بالاخره موفق شدی که من و هم به بازی بیاری , خیلی از بودنت خوشحالم عسلکم خیلی خیلی .این روزها تکه کلامت ( ده ) شده و همش تکرارش می کنی همش هم داری سعی می کنی بایستی و تعادلت و حفظ کنی و بدون تکیه گاه خودت و کنترل کنی برای 7-8 ثانیه هم موفق می شی , کلمه بد و نه ر...
24 ارديبهشت 1391

شیرین کاری های ترنم جان

سلام به روی ماه دخترم ترنم   عزیز م الان اومدم که از شیرین کاری هات بنویسم برات , می ترسم یادم بره ,ما شا ا.... هر روز داری ناز تر و بامزه تر میشی ,همه خیلی دوستت دارن از بس که مهربون و خوش اخلاقی و اصلا هم غریبی تو کارت نیست ,هر روز که می گذره رفتارات بزرگونه تر می شه , امروز که داشتم به مامان جون روز مادر رو تبریک می گفتم گوشی و می گرفتی و در گوشت می گذاشتی و شروع به حرف زدن می کردی خیلی خوردنی بودی البته از ماه هفتم گوشی یا کنترل تلویزیون و بر می داشتی و  در گوشت می گذاشتی و می گفتی آ آ ولی الان شروع می کنی حرفها رو به هم بافتن خیلی بامزه است ولی تا دوربین و می یارم عکس یا فیلم بگیرم هواست میره به دوربین و بی خیال میشی &...
23 ارديبهشت 1391

شروع ماندگار کردن خاطرات ترنم من در وبلاگش

سلام ترنم من امروز١٠ ماه و٢٠ روزه شدی , و حسابی شیرین و شیطون اونقدر که هرچی بهت نگاه می کنم ازت سیر نمیشم لحظه به لحظه کارهای جدید و شیرین انجام میدی ,من رو به اسم ماما و بابا رو به اسم دد صدا میزنی این ماه یاد گرفتی بای بای کنی , بوس بفرستی  , بشکن بزنی و حسابی به موزیک عکس العمل نشون میدی و شروع می کنی به رقصیدن ,می ایستی ونسبت به حرف ها عکس العمل نشون میدی دیشب خیلی بامزه به بابا اعتراض می کردی و میگفتی اهههههه,الان که داشتم می نوشتم دیدم که داری شونه هم میکنی خیلی حال کردم . ما خیلی از داشتنت خوشحالیم و هر روز خدا رو به خاطر هدیه به این خوبی شکر می کنیم ,من دوباره زودی بر میگر دم با پست های جدید و همچنین برای  به روز کر...
21 ارديبهشت 1391

هفته سوم اردیبهشت 1391

دختر قشنگم سلام من باز هم اومدم ,آخرین بار نوشتم که فکر کنم سرما خوردی که متاسفانه درست بود و یک کمی سرما خوردی و نا ارومی می کنی ولی عیبی نداره نازنینم قوی تر میشی ,عشقم سعی می کنم حتی اگه شده هفته ایی 1 بار بیام و در باره کل هفته ات برات بنویسم. این هفته 3 روز اولش هر شب با عمو محسن ,پسرشون امیر علی و خاله ماعده رفتیم بیرون ,اغلب میریم حافظیه و اونجا کباب درست می کنیم ,که خیلی هم شما دوست داری ,ولی این هفته یک شب رفتیم فست فود (ایرانویچ )و 1 شب هم خاله ماعده ساندویچ درست کرده بودن که رفتیم حافظیه و یک روز هم کباب درست کردیم همون حافظیه که عمو مهدی هم از فرودگاه اومدن و به ما مولحق شدن راستی عمو مهدی نامزد کرده .بعدش هم که شما سرما خورد...
21 ارديبهشت 1391

هفته سوم اردیبهشت 1391

سلام به عزیزترین عزیز گلم دیشب اصلا خوب نخوابیدی ,همش بیدار میشدی و حتی تو خواب هم گریه می کردی وتا صبح روی پاهام بودی ولی حتی صبح تو بغلم هم آروم نمی شدی تا اینکه بابایی 5 صبح شروع کردن به بازی با شما حسابی سرحال شدی .... کلی دالی کردی و همش از ما بالا میرفتی و می خواستی لوستر اتاق و بگیری و وقتی میدیدی که دستت نمی رسه می نشستی و دوباره تلاش می کردی و هی خودت و کش می دادی کولی بهت خندیدم , بابایی بنده خدا که ساعت 7  باید می رفت سر کار نخوابید و با شما بازی کرد چه می شه کرد عاشق شماست دیگه من هم 8 با سختی خوابوندمت ولی 1 اتفاق وحشتناک افتاد رفتم دستشویی 1 سوسک خیلی بزرگ دیدم جیغ زدن و شما باز بیدار شدی و دیگه نخوابیدی و ...
19 ارديبهشت 1391